|
|
|
|
|
دلم برای همه خلوت کردن ها و فکر کردن هام تنگ شده!
دلم برای خزیدن زیر پتوی گرم و چرت زدن هام تنگ شده! دلم واسه دنیاهای شما و حس کردنشون تنگ شده! دلم واسه کلمه کلمه نوشته هاتون و چند بار خوندنشون تنگ شده! واسه بی قراری های ژاندارک-تنهایی های ترانه-روح لطیف احسان... و همه و همه آدم هایی که گذاشتند تا حس هامون را با هم تقسیم کنیم! ولی این دنیایی که تازگی باهاش دمخور شدم از جنس دیگه ای هست. از جنس نوعی وحشی گری! یک جور روان پریشی عمومی! نوعی سادیسم که داره همه را میخوره! هر چند چاره ای نیست! این چند سال هم خواهند گذشت. درد دلی کوتاه بود و شرح غیبتهای طولانی! رزیدنتی و درس و کشیک! بیدارخوابی و جواب پس دادن و صبور بودن! دور بودن از کسی که تنها آرامش تو بوده و هست و ملاقاتهای چند دقیقه ای از لای در اتاق عمل! این نیز بگذرد . ملالی نیست! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 20 آبان1386ساعت 11 بعد از ظهر توسط ماهان
|
|
||
|
|
|
|
|
سرم گیج می رودو نفسم بند آمده . آواز نامجو تنها صدای مغزم شده و در حالی که در اتا قم پرواز می کند مرا از سویی به سویی می کشا ند . "همراه شو عزیز کین درد مشترک هرگز جدا جدا . . ." دو سالی میشود که همراه شو عزیز را کفن پوشانده ام و برایش مجلس ختمی گرفته ام. حیف آن همه سوگواری و گریستن نیست که دوباره همراه شدن را از سر گیرم و درد مشترک را به فکر چاره با شم؟ بگذریم که با آنچه در چند روز گذشته بر سر ما آمد قصد کردم نفی کنم آنرا و از هر چه که یاد آوری کند که: آی! این درد مشترک هست! فرار کنم. "مرغ شیدا بیا بیا! شاهد نا له حزینم شو . . ." مرغ شیدا !بنال! بنال که دلم گرفته. بر روی شاخه های دلم ، در آن تاریکی ، هر چه خواهی هو هو کن. چه باک! تو هم شاهد نا له دل حزینم شو! اصلا مگر ناله که نه، صدایی شنیدی؟ نخواهی شنید! ناله هایم را فرو خوردم و خنده هایم را با هزار بلند گو و پژواک در گوش همه فریاد می کشم . "جشن تولد تو باز مجلس عزاست بریدی از اساس " با پوزخندی به صندلی تکیه می دهم و پاهایم را می کشم. واقعا تولدم با مجلس عزای بیست و یکم، یکی شد! بلند می گویم: "ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت ؟ کی با ما راه می یایی جون مادرت ؟" زمزمه های"بگو بگو که چکارت کنم بگو . . ." وای که این آواز چه عجیب است . دلتنگی هایم را جمع می کند. گردابی می شوند و دورم می چرخند و می چرخندو ناگهان به زمینم می کوبندو رهایم می کنند. چه قریب است این کلمات به من! " من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب خدای را مددی! خدای را مددی! . . ." "گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو گشت گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید" این بار بندگی چه زیبا گشت و چه آرزویی! بندگی و بنده پروری! بنده پروری که بندگی را سرودی ساخت تا تو را به پرواز در آورد. تا تو را به رقص در اورد و پایکوبیت را به نظاره بنشیند.بنده پروری که بوی زلفش گمراه عالمم کرد و هنوز که هنوز است گمگشته و حیران به دنبال این بو می کشاندم ! "ده روز مهر گردون ، افسانه است و افسون نیکی به جای یاران ، فرصت شمار یارا" افسانه و افسونی که اگر درست بازی نکنی همچو کشتی شکستگان دیگر، باید به کناری بکشی و دیگر کشتی ها را رفتن نظاره کنی. آه که این ناله هایت چه زیبایندو این کلمات را چه خوب می شناسی و آواز می دهی! "یک روز به شیدایی بر زلف تو آویزم خود را چو فرو ریزم با خاک در آویزم" چه خوب می آویزی و می آمیزی با این زلف آشفته من! با این گیس خیس پر از موج من که دستی می خواست تا در لابلای انگشتان لرزانش آرام گیرد . تو به آوازی ، بارها و بارها آشفته ترش کردی و باز ، به آوازی دیگر شانه اش کردی! "عر بزن! کوبه سفالیت بر در بزن گشوده شد چو در ز در گذر" سه راه آذریت چه ظلمی می کند با من! چه آواری بر سرم خراب می کند! "خزان شدی و سست و زرد از کران تا کران دلت چه شد؟ دلت چه شد؟ به باد رفت تمام ایده ها و آرزو ز یاد رفت" "گذر گذر گذر گذر گذر گذر. . ." گذشتم. بارها و بارها از این آوازت گذشتم. از تمام کلماتش. از تمام نقطه ها و مکث هاو تکرار هایش ، گذشتم. هر بار چو درمانده ای درها را پشت سر هم گشودم و گشودم و هر بار دری دیگر بود. سرو پا کنده ، افتان و خزان دویدم، افتادم و برخاستم و دوباره دویدم. به دنبال تو به هر کجا که رفتی دویدم. با هر مکثی که کردی نفسی تازه کردم و باز دویدم! چه می کنی با من؟ صبر کن! دیگر توانم نیست! "زما در گذر!" |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 13 مهر1386ساعت 4 قبل از ظهر توسط ماهان
|
|
||
|
|
|
|
|
-مامان! آدما چرا می خوابن؟
- چون خسته می شن. -مامان! عروسکم نمی خوابه؟ -می خوابه. بخوابونش٬ چشاشو می بنده. -مامان! ماه چرا اینقدر دوره؟ -دوره دیگه! -مامان! خدا چرا منو کوچیک ساخته تو رو بزرگ؟ -چون تو هم بزرگ بشی. مامان! چند تا شب بخوابم مثل تو می شم؟ -یک عالمه. -مامان.... -بسه دیگه!!! ببین! این چراها تو رو به جایی نمی رسونه! ولم کن! به جای اینکه زندگیتو با این چراها پر کنی با باید ها پر کن. باید درس بخونی. باید دختر خوبی باشی.باید... هر کی دنبال این چراها رفته دیوونه شده! -مامان! کاشکی این جمله را هیچ وقت نمی گفتی. کاشکی این کلمه را هیچ وقت به من یاد نمی دادی. -مامان! کاشکی می ذاشتی من مثل تو ٬ تو باید ها بزرگ نشم. هر چند تا شبی که قرار بود بگذره تا اندازه تو بشم را کاشکی می ذاشتی بدون باید بزرگ بشم. - مامان! به من حسودیت شد یا کم آوردی؟ راستشو بگو. -مامان! حالا که مثل خر تو این بایدها گیر کردم چرا نمی تونی نجاتم بدی؟ -مامان! -چرا جواب نمی دی؟ -می بینی مامان! بایدها اجازه نفس کشیدن بهم نمی دن ولی چراها هم هنوز ولم نکردن! -می دونی مامان! حالا تمام این باید ها شدن هویت من. بدون اینها من هیچم! -مامان! می خام همشون را بریزم دور و بشم هیچی! شاید بشه از هیچی شروع کرد. . . . -مامان! چرا نمی تونم از هیچی شروع کنم؟ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 6 مهر1386ساعت 2 قبل از ظهر توسط ماهان
|
|
||
|
|
|
|
|
مدتهاست که یک قوطی سفید شده جزء ثابت کیفم.
فکر می کنین محتویات این قوطی چی باشه؟ چند تا گل خشک شده؟ چند آدامس تلخ که با اولین جویدنها تمام دهانم را جمع کنه و احساس کنم دارم خفه میشم؟ یا شاید چند تا شکلات؟ داخل این قوطی چیزی نیست جز چندین رنگ قرص که امنیت مرا در این زندگی تامین می کنند. باعث میشن من خوب زندگی کنم٬ از زندگیم راضی باشم و در این زندگی باری احساس نکنم. کاری نداریم که این قرص ها کارشون را درست انجام می دن یا نه! -اصلی ترینشون یک نصفه قرص آبیه . البته من هنوز در اینکه باید نصف بخورم یا یکی شک دارم. هر وقت اوضاعم قاطیه حدس می زنم باید یکی بخورم ولی باز وقتی خوابم به هم می ریزه میگم نصفش هم زیاده! به هر حال طبق نظر بزرگان علم قرص آبی٬ همان نصفه بس است. ـ یک چهارم قرص صورتی.البته خوشبختانه این یکی روزانه نیست . مال وقتیه که خیلی خیلی قاطی می کنم. نمی دانید چه می کند.آب روی آتش است! ـیک کپسول قرمز.این یکی باعث میشه انرژی بیشتری داشته باشم. مدتها بود صبح ها با کابوس و کسالت و به زور از رختخواب بلند می شدم. من میگفتم به خاطر بد خوابیدنه. به خاطر رویاهایی که در روز با سر پوشی جلو عبورشان را می گیرم و شب ها حواسم به سرپوشه نیست. ولی عالمان این علم اعتقاد داشتند که نه رویایی در کار است و نه سرپوشی. فقط از کم شدن چند میلیون گلبول است که قرار بوده اکسیژن برسانند و نمی رسانند. پس من خسته میشم و این بلاها به سرم میاد. اول شربت بود ولی بعد برای اینکه کلکسیونم را در یک جا جمع کنم کپسول شد. ـخود کپسوله کم بود که باز توصیه شد شب ها همراهش یک قرص کوچک زرد را هم میل کنم تا بیشتر گلبول بزند بالا و بیشتر انرژی دار شوم. ـ یک قرص سبز که البته یک چهارمش هم سگ کش است. این یکی سفارش اکید شده که هر شب خورده نشود. مدتی شبها خواب نداشتم. از این پهلو به آن پهلو.رویا و کابوس و بیقراری. بلند شدن و آب خوردن و راه رفتن.کم کم داشتم با این رویا ها کنار می آمدم که جلوم را گرفتند. می گویند خواب شب خیلی مهم است وگرنه تمرکز روزت را از دست می دهی.گفتم چشم! این یکی هم آب روی آتش است.نشسته خوابت میبردبدون اینکه نگران باشی چه در سرت می گذرد. البته این تمام رنگ های داخل قوطی نیستند.چند رنگ کپسول دیگر هم هست.برای مبارزه با هر عامل خارجی از جمله باکتریها که مهمان دایمی من هستندو قارچ ها... میبینید چه قوطی جالبی دارم! حتی یک لحظه هم تنهایم نمیگذارد. نمیگذارد اخم به ابرویم بیاید. با این قوطی احساس امنیت می کنم. امنیتی خواب آلود!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 0 قبل از ظهر توسط ماهان
|
|
||
|
|
|
|
|
وجودم همه تمنای حضور توست
ودستانم بر آسمان آستانت٬ تا بفشاریشان و درب های قلبم گشوده تا بیایی وبا نور وجودت روشن کنی آن را بیا ٬ دوباره بیا و همیشه و همه جا با من بمان باز هم از لابلای درختها لبخند بزن از میان ابرها دستی تکان بده سرشار کن مرا سرشار کن مرا بگذار با حس حضور تو به ابدیت برسم میهمان کن مرا!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 23 شهریور1386ساعت 7 بعد از ظهر توسط ماهان
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز دم غروب می خواستم بروم از برکه ام عکس بگیرم. برکه تنهای زیبایم .
با آن ماه بزرگ بالای سرش. با آن همه بید مجنون دور و برش. می خواستم یک عکس بگیرم و برایت بفرستم. تا تو را هم در داشتن آن شریک کنم و تو کوهت را که آن هم یک ماه بالای سرش دارد با من شریک شوی. بچه که بودیم ُ دوست نداشتیم با دیگران در چیزی شریک شویم.دوست داشتیم همه چیز مال خودمان باشد.یک جایی پنهانش می کردیم. ولی این روزها از هر چه خوشم می آید دوست دارم یک نفر را پیدا کنم که او هم آن را دوست داشته باشد و بعد شریکش کنم. یک آوازـ یک فیلم ـ یک برکه ـ یک ماه ـ یک زندگی ـ یک احساس. . . امروز تمام وجودم را با تو تقسیم کردم. تو سهمت را در کیفت گذاشتی.کیفی که از گردنت آویزان بود. گفتی" این کیف همیشه با من است. شبها زیر سرم می گذارمش تا خوابم ببرد.امشب خواب تو را خواهم دید." و من آهسته گفتم:ولی من هر شب خواب تورا می بینم!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط ماهان
|
|
||
|
|
|
|
|
روزی گفتم :آدم ها تکه ای از وجودم می شوند و جاخوش می کنند.
گفتم :وقتی می روند گویی تکه ای از وجودم را با خود می برند. و آن جای خالی حفره ای می شود، باد در آن می پیچد،طوفان می کند، غوغا می کند. گفتم :و من پر شده ام از این حفره ها! آن روزها چقدر برایم عجیب بود که آدم ها به دنبال هم نمی گردند. که آدم ها همدیگر را به درونشان راه نمی دهند. چرا که من هر روز ، هر جا، به دنبال کسی می گشتم. گاهی ، مدتها به دنبال کسی قدم بر می داشتم و وقتی می ایستاد پنهانی در چشمانش می نگریستم تا شاید برق نگاهش دری تازه به رویم بگشاید. تازگی ها اما ! روز به روز از آدم ها دورتر می شوم .دورتر می شوم و در خود فرو می روم. یاد گرفته ام در صورت همه لبخند بزنم. به همه بگویم سلام. به همه بگویم که دوستشان دارم و همیشه به آنها می اندیشم. . . دوستشان دارم، به آنها می اندیشم ولی...بسیار بسیار از من دورند. هر چه می کوشم باز هم روز به روز دورتر می شوم و تنها تر. این روزها اما ! از خودم هم دور شده ام.زمانم را با صدا هاو تصویرها و نوشته ها پر می کنم تا تنهایی را احساس نکنم و سکوت درونم خوابم نکند. شاید جادویی در کار است. شاید پری دوازدهم را به مهمانی تولدم دعوت نکردم و او هم از سر خشم وردی خوانده و مرا به این خواب عجیب فرو برده. خوابی عمیق که حتی شاهزاده هم نخواهد توانست ورد را بشکند و رهایم کند. یادم نیست کی شروع شد.آنقدر تدریجی بود که نفهمیدم. وشاید آنقدر شدید شود که دیگر چیزی راحس نکنم. نه غم ها و نه شادی ها را. نه دردها و نه مرحم ها را... این هم مثل خیلی چیزهای دیگر! صبر می کنم ببینم تا کجا جلو می رود و خودم را به دست زمان می سپارم. شاید هم پری دوازدهم امسال به جشن تولدم دعوت شد و طلسم را باطل کرد!. (البته اگر آن شب کشیک نباشم.) |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 17 شهریور1386ساعت 9 بعد از ظهر توسط ماهان
|
|
||
|
|
|
|
|
آسمان ابری شده و نم نم باران نوید آمدن پاییز را می دهند . خزانی که رنگ رنگ برگ ها و ابری آسمانش چراغ یک دنیا خاطره را در ذهنم روشن می کند. خاطره شب شروع کلاس اول که خواهر بزرگم چند دفتر را برایم خط کشی کرد. خط کشی دو خطی که هر خطش به رنگی بود و چنان مصمم خط می کشید ، گویی قرار است در این دفتر اتفاق خاصی بیفتد. خاطره همان شب که خوابم نمی برد و مادرم که فهمید ، پتو را از روی سرم کشید . بلندم کرد ودر آغوشش فشرد.کمی گریه مثل همیشه و بعد آرامش دادن و آرزوی موفقیت. خاطره اولین بار که عظمت پاییز ، غم نهفته اش و حس دلتنگی عمیقش را با تمام وجود چشیدم و زار زار گریستم. خاطره انتظار شروع دوباره کلاس های دانشگاه تا طعم تلخ تابستان جهنم و پر از دلتنگی آن سال را با دیدن او فراموش کنم. خاطره دلتنگی ها و پریدن ها و بی قراری های چند سال بعدش که درست در چنین روزهایی به اوج خودرسیده بود. آنقدر تکان دهنده و عجیب آمد و رفت که تنها لاشه ای از من گذاشت و.. . . همین. روزهایی که هر ثانیه اش را با بی قراری گذراندم و نوشتم و نوشتم. شب و روزم در هم فرو رفته بودند . تنها به دنبال گمشده ای می گشتم که هرگز نیافتم و حال ویرانه هایش هر از چند گاه قلقلکی کوچک است برایم . من بودم و چند تکه کاغذ سفید و بخش زنان که حسابی شده بود قوز بالا قوز. از اتاق اورژانس ، از زایشگاه ، و از اتاق انترن چیزی نمی شناختم جز بی قراری و نوشتن. یک انقباض و یک قلب جنین چک کردن و در پانزده دقیقه ای که داشتم، نوشتن. . . از دلتنگی هایی که هیچ پایانی برایش نبود. از بی قراری هایی که چون موریانه به جانم افتاده بود. آن روزها نذر کرده بودم با اولین باران یک پیاده روی چند ساعته را آغاز کنم وتا زیر باران غسل نیافتم و به آرامش نرسیدم ادامه دهم. ولی ناگاه و برای یک عالمه آدم هایی که دوست میداشتمشان، یک سکوت مصلحتی را پیشه کردم و همه چیز را به زباله دانی که تازه ساخته بودم سپردم. شدم مثل همه آدم هایی که از زندگی تنها ارامشی کذایی ، آنها را بس است . آن سال باران آنقدر دیر آمدکه دیگر با سکوتم در هم آمیخت و پیاده روی چند ساعته ام بدل شد به چند قطره اشک . چند قطره اشکی که آخرین اشکهای از سر دلتنگی من بود . و پایانی دردناک برای بیقرارای هایم. و حال این نم نم باران و آسمان ابری ، گویی تنها بهانه ای بود برای مرور خاطرات . چرا که با پایان نوشتنم آفتاب تابان تابستان خود نمایی را از سر گرفت!!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه 16 شهریور1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط ماهان
|
|
||
|
|
|
|
تمام خاطرات کودکیم با تو تقسیم شده٬تمام شادی ها و خنده ها٬بازی ها و دویدن ها٬گم شدن ها و گریستن ها!
با هم می خوابیدیم٬ باهم بیدار می شدیم٬با هم با قصه های شیرین مادربزرگ به دنیای پاک رویاهایمان پا می گذاشتیم. قصه هایی که با چرت زدن های همیشگی مادر بزرگ قطع می شد٬من عصبانی صدایش می زدم و تو آهسته می گفتی"بگذار بخوابد.گناه دارد" شیطنت های پر دردسرت٬بازی های عجیبت٬خنده های پرسروصدایت٬چشمهای سرشار از سادگیت را هیچ گاه فراموش نخواهم کرد. همیشه با هم بودیم.همیشه. اولین روز کلاس های آمادگی چه سخت بود. چرا دو سال فاصله؟چرا من تنها؟تو اینجا و من سر کلاس؟باورم نمی شد. و تو تا در خانه آمدی.با نگاهی پر از حسرت کودکانه.با تمام خواهش های پنهان در چشمانت. "خداحافظ..... و هر روز به امید تو تا خانه می دویدم.با کاردستی تازه ای در دستانم. از همان روزها بود که فهمیدم ما خیلی هم شبیه هم نیستیم. تو کاردستی ها را به اندازه من دوست نداشتی.تو کار دستی درست کردن را هم دوست نداشتی. پشت تخت پنهان می شدی و سرگرم آن سگ آبی٬آن عروسک فنری سیاه. و من در حسرت روزهای قدیم.در حسرت شیطنت هایمان٬ با هم بودنمان٬یکی بودنمان! هر کاری می کردم که با هم باشیم.سگ آبیت را پنهان کردم.عروسک سیاهت را از طبقه سوم به پایین پرت کردم! تو آهسته گریستی و من٬ شرمنده از حسادت خودم و بزرگواری تو! فایده ای نداشت. باید از هم جدا می شدیم.دبستان٬ راهنمایی٬ دبیرستان... و تو ناگاه راهت را جدا کردی.جدا و تنها! مثل همان با زی هایت پشت تخت. مثل همان قصه گفتن هایت با خود در کمدی در بسته! رفتی. با تمام مهربانی هایت.به شهری که دشواری هایش برای تو بود و دلتنگی هایش برای هردو. دیگر شبهای امتحان کسی نبود که با هم قرار بیدار ماندن بگذاریم و بعد از یک ساعت پنهانی چرت بزنیم. دیگر کسی نبود که با مهربانی ها و بزرگواری هایش مرا عصبانی کند. تنهاخاطره ها ماند ودلتنگی. و حال بعد از سال ها! باز هم همان دلتنگی. باز هم مرور همان خاطرات.باز هم تکه ای از کودکیم هستی که از من جدا شده. به خاطر همه آن روزهای شیرین با هم بودن٬تمام آن تجربه های به یاد ماندنی٬ متشکرم! شاد باش! همیشه شاد باش! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 2 قبل از ظهر توسط ماهان
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز پر شدم از سوالهایی که دوست داشتم بپرسم ولی نپرسیدم.
جوانی که بیقرار وارد اتاقم شد.نمی نشست.گفت شلاق خورده و خیلی درد دارد.نگفت چیزی بده که دردش ساکت شود. فقط گفت کاری کن که جایش نماند.تمام بدنش کبود بود و متورم. در چشمانش چیزی نبود که سزاوار این همه درد باشد. می خواستم بپرسم چرا؟ ولی نپرسیدم.
یک فیش حقوقی با یک علمه اشتباه.مثل همیشه تا جایی که می شد در تعداد بیماران اشتباه شده بود.. نفس عمیقی کشیدم. دندانهایم را به هم فشردم.دوباره با لیست خودم مقایسه اش کردم. همه اش اشتباه بود. می خواستم زنگ بزنم و بپرسم چرا؟ ولی نپرسیدم.
به منشی گفتم زنگ بزن تاکسی بیاد."گفت الان میاد" چند دقیقه صبر کردم.رفتم پایین، خیابان را نگاه کردم. دوباره برگشتم بالا. گفتم دوباره زنگ بزن. زنگ زد."میگه ماشین نداریم". مشتم را به هم گره کردم.تمام شکمم به هم می پیچید.می خواستم بپرسم چرا حالا میگه؟ ولی نپرسیدم.
خسته و با عجله پریدم داخل آشپزخانه.تندو تند. سیب زمینی، کرفس،گوشت...ریز کن،سرخ کن،سس را درست کن. وای اینکه ته گرفت! و سریع چیده شد روی میز. سریع می خورد .بدون اینکه بجود. بدون اینکه نگاه کند چه می خورد. بدون اینکه نیم نگاهی به من بکند. می خواستم بپرسم خوشمزه است؟ وی نپرسیدم.
تازه داشت خوابم می برد.و در خواب و بیداری به چراهایی که دوست داشتم بپرسم و نپرسیدم فکر میکردم.کم کم سوالها و چراها داشتند محو می شدند و با خواب قاطی می شدند که زنگ تلفن به صدا در آ مد. باز هم او بود. . باز هم دلش گرفته بود. باز هم دوست داشت من بپرسم چی شده. نتوانستم نپرسم. کم آورده بود. حق داشت. همینطور گفت و گفت و من دلم بازسوخت و سوخت. می خواستم بپرسم چرا حالا زنگ زدی؟ بپرسم خوب من چه کار می توانم بکنم؟ولی نپرسیدم.
عصر که بیدار شدم دلم گرفته بود. به سختی از جا برخاستم . زیر سماور را روشن کرده بود و مثل همیشه با یک ظرف میوه روبروی تلویزیون نشسته بود. نگاهش کردم. میوه و چایی مثل همیشه با او بود و لذت بردن از تماشای میوه خوردنش مثل همیشه با من. دلم گرفته بود. فهمید. می دانستم چکار کنم تا بپرسد چه شده. وپرسید. ولی ای کاش نمی پرسیدچون اشکهایم فقط منتظر سوال بودند تا سرازیر شوند. همان مهربانی همیشگی، همان آرامش همیشگی،همان صبوری همیشگی،می خواستم بپرسم این آرامش در برگیرنده را چطور به دست آوردی که من هرچه می گردم نمی یابم؟ ولی نپرسیدم.
شب، هنگام خواب،پرده را کنار کشیدم و به آسمان نگاه کردم.پر از ستاره بود. یاد دوستم افتادم و یاد شهاب بارانش که طوفان همه چیز راخراب کرده بود. و دوباره دلم گرفت. دراز کشیدم.تمام چراهای امروز مثل پرده از جلو چشمانم گذشت. می خواستم از خدا بپرسم آیا می شود فردا یک روز بدون چرا برایم باشد؟ ولی نپرسیدم.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط ماهان
|
|
||