|
|
|
|
|
امروز پر شدم از سوالهایی که دوست داشتم بپرسم ولی نپرسیدم.
جوانی که بیقرار وارد اتاقم شد.نمی نشست.گفت شلاق خورده و خیلی درد دارد.نگفت چیزی بده که دردش ساکت شود. فقط گفت کاری کن که جایش نماند.تمام بدنش کبود بود و متورم. در چشمانش چیزی نبود که سزاوار این همه درد باشد. می خواستم بپرسم چرا؟ ولی نپرسیدم.
یک فیش حقوقی با یک علمه اشتباه.مثل همیشه تا جایی که می شد در تعداد بیماران اشتباه شده بود.. نفس عمیقی کشیدم. دندانهایم را به هم فشردم.دوباره با لیست خودم مقایسه اش کردم. همه اش اشتباه بود. می خواستم زنگ بزنم و بپرسم چرا؟ ولی نپرسیدم.
به منشی گفتم زنگ بزن تاکسی بیاد."گفت الان میاد" چند دقیقه صبر کردم.رفتم پایین، خیابان را نگاه کردم. دوباره برگشتم بالا. گفتم دوباره زنگ بزن. زنگ زد."میگه ماشین نداریم". مشتم را به هم گره کردم.تمام شکمم به هم می پیچید.می خواستم بپرسم چرا حالا میگه؟ ولی نپرسیدم.
خسته و با عجله پریدم داخل آشپزخانه.تندو تند. سیب زمینی، کرفس،گوشت...ریز کن،سرخ کن،سس را درست کن. وای اینکه ته گرفت! و سریع چیده شد روی میز. سریع می خورد .بدون اینکه بجود. بدون اینکه نگاه کند چه می خورد. بدون اینکه نیم نگاهی به من بکند. می خواستم بپرسم خوشمزه است؟ وی نپرسیدم.
تازه داشت خوابم می برد.و در خواب و بیداری به چراهایی که دوست داشتم بپرسم و نپرسیدم فکر میکردم.کم کم سوالها و چراها داشتند محو می شدند و با خواب قاطی می شدند که زنگ تلفن به صدا در آ مد. باز هم او بود. . باز هم دلش گرفته بود. باز هم دوست داشت من بپرسم چی شده. نتوانستم نپرسم. کم آورده بود. حق داشت. همینطور گفت و گفت و من دلم بازسوخت و سوخت. می خواستم بپرسم چرا حالا زنگ زدی؟ بپرسم خوب من چه کار می توانم بکنم؟ولی نپرسیدم.
عصر که بیدار شدم دلم گرفته بود. به سختی از جا برخاستم . زیر سماور را روشن کرده بود و مثل همیشه با یک ظرف میوه روبروی تلویزیون نشسته بود. نگاهش کردم. میوه و چایی مثل همیشه با او بود و لذت بردن از تماشای میوه خوردنش مثل همیشه با من. دلم گرفته بود. فهمید. می دانستم چکار کنم تا بپرسد چه شده. وپرسید. ولی ای کاش نمی پرسیدچون اشکهایم فقط منتظر سوال بودند تا سرازیر شوند. همان مهربانی همیشگی، همان آرامش همیشگی،همان صبوری همیشگی،می خواستم بپرسم این آرامش در برگیرنده را چطور به دست آوردی که من هرچه می گردم نمی یابم؟ ولی نپرسیدم.
شب، هنگام خواب،پرده را کنار کشیدم و به آسمان نگاه کردم.پر از ستاره بود. یاد دوستم افتادم و یاد شهاب بارانش که طوفان همه چیز راخراب کرده بود. و دوباره دلم گرفت. دراز کشیدم.تمام چراهای امروز مثل پرده از جلو چشمانم گذشت. می خواستم از خدا بپرسم آیا می شود فردا یک روز بدون چرا برایم باشد؟ ولی نپرسیدم.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 30 مرداد1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط ماهان
|
|
||
|
|
|
|
|
یک روز صبح وقتی از خواب بیدار شدم ، تصمیم گرفتم بروم. می خواستم همه چیز را جمع کنم و بروم. چیز زیادی نبود. شاید یک چمدان با صندوقچه شخصی ام. همان صندوقی که یک قفل دارد و فقط من می دانم که در آن چیست. می خواستم بروم. . . تصمیمم جدی جدی بود. شک نداشتم. راستش را بخواهی شک داشتم ولی دوست داشتم مطمئن باشم . فقط رفتن حالم را خوب می کرد. چمدانم را بستم. صندوقم را زیر بغلم گرفتم.داشتم می رفتم جلو درب. می خواستم کفشهایم را هم بردارم که دیدم گم شده اند. همه جا را دنبالشان گشتم.حتی داخل یخچال را، ولی نبود. کفشهایم مثل خودم گم شده بود. من که میخواستم بروم تا خود را بیابم باید به دنبال کفشهایم هم می گشتم. چمدانم را کنارم گذاشتم. روی پله های جلو در نشستم. صندوقم را در آغوش گرفتم و سرم را روی آن گذاشتم. اشکهایم صندوق را خیس کرد.و کم کم به خواب رفتم. وقتی بیدار شدم روی تختم بودم.مثل همیشه.چمدانم خالی بود و صندوقم سر جایش داخل کمدی که همیشه قفل بود. ولی من همچنان گم بودم.رفتم جلو درب. کفشها هم نبودند. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 27 مرداد1386ساعت 1 بعد از ظهر توسط ماهان
|
|
||
|
|
|
|
|
امشب از یک بزرگراه گمشده برایت می نویسم.بزرگراهی تاریک که نور کم چراغهای ماشین راندن را کفایت نمی کند. به سوی ناکجا آبادی می راتم که مقصدی در کار نیست.هیچ تابلویی وجود ندارد.پیچ در پیچ این جاده عجین است با این موسیقی پیچیده در افکار مخشوش من.سریع می رانم.سریع. به یاد تمام شبهایی که سریع راندی و من به صندلی چسبیده بودم.آنقدر محکم میچسبیدم که گردنم به هیچ طرف نمی چرخیدو در میدان دید من از تو چیزی نبود جز انگشتانی که روی فرمان سر می خردند. بعدها این سرعت برایم مثل لالایی شده بود.میگفتی آرام چشمانت را ببند. ”گهواره ای که تورا در خود میگیرد هم باید سریع براند”.راست میگفتی؟اینطور می دیدی مرا؟ولی قرار بود به کجا برسیم؟تو چه میدیدی که من هر چه تلاش می کنم نمی بینم؟ میگفتی” عقب را نگاه نکن.فقط جلو.تو امده ای که اتفاقی بیفتد.” چه اتفاقی؟میخندیدی. میگفتم اون اتفاق همینه که با هم باشیم.و باز می خندیدی ."حس ششمم میگه.میگه هنوز اون اتفاقه نیفتاده.شاید من یک وسیله ام." مسخره ات می کردم.ادایت را در می آوردم..شکلک در می آوردم و تو می خندیدی . ولی ته دلم حرفهایت مثل شبنم می نشست. حتی یک کلمه حتی یک حرکتت برای من به اندازه ئ یک دنیا نشانه بود هر چند لحظه یک بار خم این جاده مرا به یاد آن زمان ها می اندازد. آن جاده ها که تو پشت هم انها را فتح می کردی و در میان تعجیلت جا می گذاشتی. سکوت و تاریکی این بزرگراه همه چیز را در خود حل می کند.جز مرا که همینطور به جلو می رانم. در حاشیه مسیر چیزی نیست.درختی ، ستونی،رودخانه ای. ولی در کنار راهی که تو می رانی درخت بود ، آب بود، سایه بود. دلملک می زد برای یک توقف کوتاه.وقتی بی تابی را در چشمانم می دیدی ترمز می کردی. پیاده می شدی. در را برایم باز می کردی.همه این کار ها را به ظاهر خیلی آرام انجام می دادی ولی زیر چشمی می دیدم که چطور این پا و آن پا می کنی.چطور چایت را داغ سر می کشی.چطور سیب را با پوست می خوری. یکبار نگفتی زود باشنگفتی سریع تر.نگفتی تو هم چای را سرد نشده بنوش.نگفتی .سیب را بوست نکن.همینطور خوشمزه است. حتی نگفتی”. پوست سیب خودش یک عالمه فایده است.” فقط نگاه می کردی. گویی من از این تعجیل معافم. آرام به دستانم نگاه می کردی ولی پاهایت را نمی توانستی کنترل کنی.عجله داشتند. روی زمین بند نبودند. دستت را می گرفتم.فشار میدادم.دیر نمیشه.” نه! دیر نمی شه. " به کجا میخواستیم برسیم؟آن اتفاق لعنتی چه بود که هنوز در این جاده ها میکوبم، تنها؟ تو آمده ای تا اتفاقی بیفتد. ای کاشاین جمله را هزار بار تکرار نمی کردی.ای کاش آن یقین لعنتی را در چشمانت نمی دیدم .آمده ام تا چه اتفاقی بیفتد؟ تا اتفاقی که در گمان تووجود داشت واقع شود؟باشد،گمان نه ،” یقین !” به خاطر همان یقین است که اینگونه می کوبم”. نه من مهم هستم نه تو.مهم اون نیته هست.نیت از بودن ما.حالا اگر بخوام قشنگتر بگم نیت از خلق من،نیت از خلق تو......بچسب به اون نیته.” بله. همان نیته! همانست که اینطور مرا از من جدا کرده.نیته است کدتنهایم کرده.در به درم کرده.همان نیته بود که گفت تو یک وسیله بودی! ولی این خیلی بی انصافیست. تو فقط یک وسیله بودی؟ فقط؟ امشب از یک بزرگراه برایت می نویسم.سریع می رانم.دیگر نه به تو فکر می کنم ،نه هیچ چیز دیگر.هدفم آخر این راه است. بالاخره هر راهی، آخری دارد. حتی اگر آن راه بزرگراهی باشد گمشده. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 26 مرداد1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط ماهان
|
|
||