تبليغاتX
انسان دشواری وظیفه است
انسان زاده شدن, تجسد وظیفه بود:توان دوست داشتن و دوست داشته شدن توان شنفتن...
مدتهاست که یک قوطی سفید شده جزء ثابت کیفم.

فکر می کنین محتویات این قوطی چی باشه؟

چند تا گل خشک شده؟ چند آدامس تلخ که با اولین جویدنها تمام دهانم را جمع کنه و احساس کنم

دارم خفه میشم؟ یا شاید چند تا شکلات؟

داخل این قوطی چیزی نیست جز چندین رنگ قرص که امنیت مرا در این زندگی تامین می کنند.

باعث میشن من خوب زندگی کنم٬ از زندگیم راضی باشم و در این زندگی باری احساس نکنم.

کاری نداریم که این قرص ها کارشون را درست انجام می دن یا نه!

-اصلی ترینشون یک نصفه قرص آبیه . البته من هنوز در اینکه باید نصف بخورم یا یکی شک دارم.

هر وقت اوضاعم قاطیه حدس می زنم باید یکی بخورم ولی باز وقتی خوابم به هم می ریزه میگم

نصفش هم زیاده! به هر حال طبق نظر بزرگان علم قرص آبی٬ همان نصفه بس است.

ـ یک چهارم قرص صورتی.البته خوشبختانه این یکی روزانه نیست . مال وقتیه که خیلی خیلی

قاطی می کنم. نمی دانید چه می کند.آب روی آتش است!

ـیک کپسول قرمز.این یکی باعث میشه انرژی بیشتری داشته باشم. مدتها بود صبح ها با کابوس و

کسالت و به زور از رختخواب بلند می شدم. من میگفتم به خاطر بد خوابیدنه. به خاطر رویاهایی

که در روز با سر پوشی جلو عبورشان را می گیرم و شب ها حواسم به سرپوشه نیست.

ولی عالمان این علم اعتقاد داشتند که نه رویایی در کار است و نه سرپوشی.

فقط از کم شدن چند میلیون گلبول است که قرار بوده اکسیژن برسانند و نمی رسانند. پس من 

خسته میشم و این بلاها به سرم میاد.  اول شربت بود ولی بعد برای اینکه کلکسیونم را در یک جا

 جمع کنم کپسول شد.

ـخود کپسوله کم بود که باز توصیه شد شب ها همراهش یک قرص کوچک زرد را هم میل کنم

تا بیشتر گلبول بزند بالا و بیشتر انرژی دار شوم.

ـ یک قرص سبز که البته یک چهارمش هم سگ کش است. این یکی سفارش اکید شده که

هر شب خورده نشود. مدتی شبها خواب نداشتم. از این پهلو به آن پهلو.رویا و کابوس و بیقراری.

بلند شدن و آب خوردن و راه رفتن.کم کم داشتم با این رویا ها کنار می آمدم که جلوم را گرفتند.

می گویند خواب شب خیلی مهم است وگرنه تمرکز روزت را از دست می دهی.گفتم چشم!

این یکی هم آب روی آتش است.نشسته خوابت میبردبدون اینکه نگران باشی چه در سرت می گذرد.

البته این تمام رنگ های داخل قوطی نیستند.چند رنگ کپسول دیگر هم هست.برای مبارزه با هر عامل

خارجی از جمله باکتریها که مهمان دایمی من هستندو قارچ ها...

میبینید چه قوطی جالبی دارم! حتی یک لحظه هم تنهایم نمیگذارد. نمیگذارد اخم به ابرویم بیاید.

با این قوطی احساس امنیت می کنم. امنیتی خواب آلود!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 0 قبل از ظهر  توسط ماهان  | 

وجودم همه تمنای حضور توست

ودستانم بر آسمان آستانت٬ تا بفشاریشان

و درب های قلبم گشوده تا بیایی

وبا نور وجودت روشن کنی آن را

بیا ٬ دوباره بیا

و همیشه و همه جا با من بمان

باز هم از لابلای درختها لبخند بزن

از میان ابرها دستی تکان بده

سرشار کن مرا

سرشار کن مرا

بگذار با حس حضور تو به ابدیت برسم

میهمان کن مرا!

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 شهریور1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط ماهان  | 

امروز دم غروب می خواستم بروم از برکه ام عکس بگیرم. برکه تنهای زیبایم . 

با آن ماه بزرگ بالای سرش. با آن همه بید مجنون دور و برش.

می خواستم یک عکس بگیرم و برایت بفرستم. تا تو را هم در داشتن آن شریک کنم و تو کوهت را

که آن هم یک ماه بالای سرش دارد با من شریک شوی.

بچه که بودیم ُ دوست نداشتیم با دیگران در چیزی شریک شویم.دوست داشتیم همه چیز

 مال خودمان باشد.یک جایی پنهانش می کردیم.

ولی این روزها از هر چه خوشم می آید دوست دارم یک نفر را پیدا کنم که او هم

آن را دوست داشته باشد و بعد شریکش کنم.

 یک آوازـ یک فیلم ـ یک برکه ـ یک ماه ـ یک زندگی ـ یک احساس. . .

امروز تمام وجودم را با تو تقسیم کردم. تو سهمت را در کیفت گذاشتی.کیفی که از گردنت آویزان بود.

گفتی" این کیف همیشه با من است. شبها زیر سرم می گذارمش تا خوابم ببرد.امشب خواب تو را خواهم دید."

و من آهسته گفتم:ولی من هر شب خواب تورا می بینم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 10 قبل از ظهر  توسط ماهان  | 

روزی گفتم :آدم ها تکه ای از وجودم می شوند و جاخوش می کنند.

گفتم :وقتی می روند گویی تکه ای از وجودم را با خود می برند. و آن جای خالی حفره ای می شود،

باد در آن می پیچد،طوفان می کند، غوغا می کند.

گفتم :و من پر شده ام از این حفره ها!

آن روزها چقدر برایم عجیب بود که آدم ها به دنبال هم نمی گردند. که آدم ها همدیگر را به

درونشان راه نمی دهند. چرا که من هر روز ، هر جا، به دنبال کسی می گشتم. گاهی ، مدتها

به دنبال کسی قدم بر می داشتم و وقتی می ایستاد پنهانی در چشمانش می نگریستم تا

شاید برق نگاهش دری تازه به رویم بگشاید.

تازگی ها اما ! روز به روز از آدم ها دورتر می شوم .دورتر می شوم و در خود فرو می روم.

یاد گرفته ام در صورت همه لبخند بزنم. به همه بگویم سلام. به همه بگویم که دوستشان دارم

و همیشه به آنها می اندیشم. . .

دوستشان دارم، به آنها می اندیشم ولی...بسیار بسیار از من دورند. هر چه می کوشم باز هم

روز به روز دورتر می شوم و تنها تر.

این روزها اما ! از خودم هم دور شده ام.زمانم را با صدا هاو تصویرها و نوشته ها پر می کنم تا تنهایی

را احساس  نکنم و سکوت درونم خوابم نکند.

شاید جادویی در کار است. شاید پری دوازدهم را به مهمانی تولدم دعوت نکردم و او هم از سر خشم

وردی خوانده و مرا به این خواب عجیب فرو برده. خوابی عمیق که حتی شاهزاده هم نخواهد توانست

ورد را بشکند و رهایم کند.

یادم نیست کی شروع شد.آنقدر تدریجی بود که نفهمیدم.

وشاید آنقدر شدید شود که دیگر چیزی راحس نکنم.

 نه غم ها و نه شادی ها را. نه دردها و نه مرحم ها را...

این هم مثل خیلی چیزهای دیگر! صبر می کنم ببینم تا کجا جلو می رود و خودم را به دست زمان

می سپارم.

شاید هم پری دوازدهم امسال به جشن تولدم دعوت شد و طلسم را باطل کرد!. (البته اگر

آن شب کشیک نباشم.)

+ نوشته شده در  شنبه 17 شهریور1386ساعت 9 بعد از ظهر  توسط ماهان  | 

 

آسمان ابری شده و نم نم باران نوید آمدن پاییز را می دهند .  خزانی که رنگ رنگ  برگ ها و ابری آسمانش چراغ یک دنیا خاطره را در ذهنم روشن می کند.

خاطره شب شروع کلاس اول که خواهر بزرگم چند دفتر را برایم خط کشی کرد. خط کشی دو خطی که هر خطش به رنگی بود و چنان مصمم خط می کشید ، گویی قرار است  در این دفتر اتفاق خاصی بیفتد.

خاطره همان شب که خوابم نمی برد و مادرم که فهمید ، پتو را از روی سرم کشید . بلندم کرد ودر آغوشش فشرد.کمی گریه مثل همیشه و بعد آرامش دادن و آرزوی موفقیت.

خاطره اولین بار که عظمت پاییز ، غم نهفته اش و حس دلتنگی عمیقش را با تمام وجود چشیدم و زار زار گریستم.

خاطره انتظار شروع دوباره کلاس های  دانشگاه تا طعم تلخ تابستان جهنم و پر از دلتنگی آن سال را با دیدن او فراموش کنم.

خاطره دلتنگی ها و پریدن ها و بی قراری های چند سال بعدش که درست در چنین روزهایی به اوج

خودرسیده بود. آنقدر تکان دهنده و عجیب آمد و رفت که تنها لاشه ای از من گذاشت و.. . . همین.

روزهایی که هر ثانیه اش را با بی قراری گذراندم و  نوشتم و نوشتم. شب و روزم در هم فرو رفته

بودند . تنها به دنبال گمشده ای می گشتم که هرگز نیافتم و حال  ویرانه هایش هر از چند گاه  قلقلکی کوچک است برایم .

 من بودم و چند تکه کاغذ سفید و بخش زنان که حسابی شده بود قوز بالا قوز.

از اتاق اورژانس ، از زایشگاه ، و از اتاق انترن چیزی نمی شناختم جز بی قراری و نوشتن.

یک انقباض و یک قلب جنین چک کردن و در پانزده دقیقه ای که داشتم، نوشتن. . .  

از دلتنگی هایی که هیچ پایانی برایش نبود. از بی قراری هایی که چون موریانه به جانم افتاده بود.

آن روزها نذر کرده بودم با اولین باران یک پیاده روی چند ساعته را آغاز کنم وتا زیر باران غسل نیافتم و به آرامش نرسیدم ادامه دهم.

ولی ناگاه و برای یک عالمه آدم هایی که دوست میداشتمشان، یک سکوت مصلحتی را پیشه کردم و

همه چیز را به زباله دانی که تازه ساخته بودم سپردم. شدم مثل همه آدم هایی که از زندگی تنها ارامشی کذایی ، آنها را بس است .

آن سال باران آنقدر دیر آمدکه  دیگر با  سکوتم در هم آمیخت و پیاده روی چند ساعته ام بدل شد

به چند قطره اشک . چند قطره اشکی که آخرین اشکهای از سر دلتنگی من  بود . و پایانی دردناک برای بیقرارای هایم.

و حال این نم نم باران و آسمان ابری ، گویی تنها بهانه ای بود برای مرور خاطرات .

 چرا که با پایان نوشتنم  آفتاب تابان تابستان خود نمایی را از سر گرفت!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 شهریور1386ساعت 10 قبل از ظهر  توسط ماهان  | 

تمام خاطرات کودکیم با تو تقسیم شده٬تمام شادی ها و خنده ها٬بازی ها و دویدن ها٬گم شدن ها و گریستن ها!

با هم می خوابیدیم٬ باهم بیدار می شدیم٬با هم با قصه های شیرین مادربزرگ به دنیای پاک رویاهایمان پا می گذاشتیم. قصه هایی که با چرت زدن های همیشگی مادر بزرگ قطع می شد٬من عصبانی صدایش می زدم و تو آهسته می گفتی"بگذار بخوابد.گناه دارد"

شیطنت های پر دردسرت٬بازی های عجیبت٬خنده های پرسروصدایت٬چشمهای سرشار از  سادگیت را هیچ گاه فراموش نخواهم کرد.

همیشه با هم بودیم.همیشه.

اولین روز کلاس های آمادگی چه سخت بود. چرا دو سال فاصله؟چرا من تنها؟تو اینجا و من سر کلاس؟باورم نمی شد. و تو تا در خانه آمدی.با نگاهی پر از حسرت کودکانه.با تمام خواهش های پنهان در چشمانت. "خداحافظ.....

و هر روز به امید تو تا خانه می دویدم.با کاردستی تازه ای در دستانم. از همان روزها بود که فهمیدم ما خیلی هم شبیه هم نیستیم. تو  کاردستی ها را به اندازه من دوست نداشتی.تو کار دستی درست کردن را هم دوست نداشتی. پشت تخت پنهان می شدی و سرگرم آن سگ آبی٬آن عروسک فنری سیاه. و من در حسرت روزهای قدیم.در حسرت شیطنت هایمان٬ با هم بودنمان٬یکی بودنمان!

هر کاری می کردم که با هم باشیم.سگ آبیت را پنهان  کردم.عروسک سیاهت را از طبقه سوم به پایین پرت کردم!  تو آهسته گریستی و من٬ شرمنده از حسادت خودم و بزرگواری تو!

فایده ای نداشت. باید از هم جدا می شدیم.دبستان٬ راهنمایی٬ دبیرستان...

و تو ناگاه راهت را جدا کردی.جدا و تنها! مثل همان با زی هایت پشت تخت. مثل همان قصه گفتن هایت با خود در کمدی در بسته!

رفتی. با تمام مهربانی هایت.به شهری که دشواری هایش برای تو بود و دلتنگی هایش برای هردو. 

دیگر شبهای امتحان کسی نبود که با هم قرار بیدار ماندن بگذاریم و بعد از یک ساعت پنهانی چرت بزنیم. دیگر کسی نبود که با مهربانی ها و بزرگواری هایش مرا عصبانی کند. تنهاخاطره ها ماند ودلتنگی.

و حال بعد از سال ها! باز هم همان دلتنگی. باز هم مرور همان خاطرات.باز هم تکه ای از کودکیم هستی که از من جدا شده.

به خاطر همه آن روزهای شیرین با هم بودن٬تمام آن تجربه های به یاد ماندنی٬ متشکرم!

شاد باش! همیشه شاد باش!   

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 2 قبل از ظهر  توسط ماهان  |