تبليغاتX
انسان دشواری وظیفه است
انسان زاده شدن, تجسد وظیفه بود:توان دوست داشتن و دوست داشته شدن توان شنفتن...

سرم گیج می رودو نفسم  بند آمده . آواز نامجو تنها صدای مغزم شده

و در حالی که در اتا قم پرواز می کند مرا از سویی به سویی می کشا ند .

 

"همراه شو عزیز   

کین درد مشترک

هرگز جدا جدا  . . ."

دو سالی میشود که همراه شو عزیز را کفن پوشانده ام و برایش مجلس ختمی گرفته ام.

حیف آن همه سوگواری و گریستن نیست که دوباره همراه شدن را از سر گیرم و

درد مشترک را به فکر چاره با شم؟ بگذریم که  با آنچه در چند روز گذشته بر سر ما آمد

قصد کردم نفی کنم آنرا و از هر چه که یاد آوری کند که: آی! این درد مشترک هست! فرار کنم.

 

"مرغ  شیدا  بیا بیا!

شاهد نا له حزینم شو . . ."

 مرغ شیدا !بنال! بنال که دلم گرفته. بر روی شاخه های دلم ، در آن تاریکی ، هر چه خواهی هو هو کن.

چه باک! تو هم شاهد نا له دل حزینم شو! اصلا مگر ناله که نه، صدایی شنیدی؟ نخواهی شنید!

ناله هایم را فرو خوردم و خنده هایم را با هزار بلند گو و پژواک در گوش همه فریاد می کشم .

 

"جشن تولد تو

باز مجلس عزاست

بریدی از اساس "

با پوزخندی به صندلی تکیه می دهم و پاهایم را می کشم.

واقعا تولدم با مجلس عزای بیست و یکم، یکی شد!

بلند می گویم:

"ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت ؟

کی با ما راه می یایی جون مادرت ؟"

 

زمزمه های"بگو بگو

که چکارت کنم  بگو . . ."

وای که این آواز چه عجیب است . دلتنگی هایم را جمع می کند. گردابی می شوند

و دورم می چرخند و می چرخندو ناگهان به زمینم می کوبندو رهایم می کنند.

چه قریب است این کلمات به من! " من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب    خدای را مددی!

خدای را مددی! . . ."

 

"گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو گشت

گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید"

این بار بندگی چه زیبا گشت و چه آرزویی! بندگی و بنده پروری!

بنده پروری که بندگی را سرودی ساخت تا تو را به پرواز در آورد. تا تو را به رقص در اورد و

پایکوبیت را به نظاره بنشیند.بنده پروری که بوی زلفش گمراه عالمم کرد و هنوز که هنوز است

گمگشته و حیران به دنبال این بو می کشاندم !

 

"ده روز مهر گردون  ، افسانه است و افسون

نیکی به جای یاران ، فرصت شمار یارا"

افسانه و افسونی که اگر درست بازی نکنی همچو کشتی شکستگان دیگر، باید به کناری بکشی

و دیگر کشتی ها را رفتن نظاره کنی.

 

آه که این ناله هایت چه زیبایندو این کلمات را چه خوب می شناسی و آواز می دهی!

 

 "یک روز به شیدایی بر زلف تو آویزم

خود را چو فرو ریزم با خاک در آویزم"

چه خوب می آویزی و می آمیزی با این زلف آشفته من! با این گیس خیس پر از موج من

که دستی می خواست تا در لابلای انگشتان لرزانش آرام گیرد . تو به آوازی ، بارها و بارها

 آشفته ترش کردی و باز ، به آوازی دیگر شانه اش کردی!

 

 "عر بزن!

کوبه سفالیت بر در بزن

گشوده شد چو در

ز در گذر"

سه راه آذریت چه ظلمی می کند با من! چه آواری بر سرم خراب می کند!

 "خزان شدی

و سست و زرد

از کران تا کران

دلت چه شد؟ دلت چه شد؟

به باد رفت

تمام ایده ها و آرزو

ز یاد رفت"

"گذر گذر گذر گذر گذر گذر. . ."

گذشتم. بارها و بارها از این آوازت گذشتم. از تمام کلماتش. از تمام نقطه ها و مکث هاو تکرار هایش ،

گذشتم. هر بار چو درمانده ای درها را پشت سر هم گشودم و گشودم و هر بار دری دیگر بود.

سرو پا کنده ، افتان و خزان دویدم، افتادم و برخاستم و دوباره دویدم. به دنبال تو به هر کجا که رفتی دویدم.

با هر مکثی که کردی نفسی تازه کردم و باز دویدم!

چه می کنی با من؟ صبر کن! دیگر توانم نیست! "زما در گذر!"

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 مهر1386ساعت 4 قبل از ظهر  توسط ماهان  | 

-مامان! آدما چرا می خوابن؟

- چون خسته می شن.

-مامان! عروسکم نمی خوابه؟

-می خوابه. بخوابونش٬ چشاشو می بنده.

-مامان! ماه چرا اینقدر دوره؟

-دوره دیگه!

-مامان! خدا چرا منو کوچیک ساخته تو رو بزرگ؟

-چون تو هم بزرگ بشی.

مامان! چند تا شب بخوابم مثل تو می شم؟

-یک عالمه.

-مامان....

-بسه دیگه!!! ببین! این چراها تو رو به جایی نمی رسونه! ولم کن! به جای اینکه زندگیتو با این چراها پر کنی با باید ها پر کن. باید درس بخونی. باید دختر خوبی باشی.باید...  هر کی دنبال این چراها رفته دیوونه شده!

-مامان! کاشکی این جمله را هیچ وقت نمی گفتی. کاشکی این کلمه را هیچ وقت به من یاد نمی دادی.

-مامان! کاشکی می ذاشتی من مثل تو ٬ تو باید ها بزرگ نشم. هر چند تا شبی که قرار بود بگذره تا اندازه تو بشم را کاشکی می ذاشتی بدون باید بزرگ بشم.

- مامان! به من حسودیت شد یا کم آوردی؟ راستشو بگو.

-مامان! حالا که مثل خر تو این بایدها گیر کردم چرا نمی تونی نجاتم بدی؟

-مامان!

-چرا جواب نمی دی؟

-می بینی مامان! بایدها اجازه نفس کشیدن بهم نمی دن ولی چراها هم هنوز ولم نکردن!

-می دونی مامان! حالا تمام این باید ها شدن هویت من. بدون اینها من هیچم!

-مامان! می خام همشون را بریزم دور و بشم هیچی! شاید بشه از هیچی شروع کرد.

.

.

.

-مامان! چرا نمی تونم از هیچی شروع کنم؟

+ نوشته شده در  جمعه 6 مهر1386ساعت 2 قبل از ظهر  توسط ماهان  |