تبليغاتX
انسان دشواری وظیفه است - نم نم باران
انسان زاده شدن, تجسد وظیفه بود:توان دوست داشتن و دوست داشته شدن توان شنفتن...

 

آسمان ابری شده و نم نم باران نوید آمدن پاییز را می دهند .  خزانی که رنگ رنگ  برگ ها و ابری آسمانش چراغ یک دنیا خاطره را در ذهنم روشن می کند.

خاطره شب شروع کلاس اول که خواهر بزرگم چند دفتر را برایم خط کشی کرد. خط کشی دو خطی که هر خطش به رنگی بود و چنان مصمم خط می کشید ، گویی قرار است  در این دفتر اتفاق خاصی بیفتد.

خاطره همان شب که خوابم نمی برد و مادرم که فهمید ، پتو را از روی سرم کشید . بلندم کرد ودر آغوشش فشرد.کمی گریه مثل همیشه و بعد آرامش دادن و آرزوی موفقیت.

خاطره اولین بار که عظمت پاییز ، غم نهفته اش و حس دلتنگی عمیقش را با تمام وجود چشیدم و زار زار گریستم.

خاطره انتظار شروع دوباره کلاس های  دانشگاه تا طعم تلخ تابستان جهنم و پر از دلتنگی آن سال را با دیدن او فراموش کنم.

خاطره دلتنگی ها و پریدن ها و بی قراری های چند سال بعدش که درست در چنین روزهایی به اوج

خودرسیده بود. آنقدر تکان دهنده و عجیب آمد و رفت که تنها لاشه ای از من گذاشت و.. . . همین.

روزهایی که هر ثانیه اش را با بی قراری گذراندم و  نوشتم و نوشتم. شب و روزم در هم فرو رفته

بودند . تنها به دنبال گمشده ای می گشتم که هرگز نیافتم و حال  ویرانه هایش هر از چند گاه  قلقلکی کوچک است برایم .

 من بودم و چند تکه کاغذ سفید و بخش زنان که حسابی شده بود قوز بالا قوز.

از اتاق اورژانس ، از زایشگاه ، و از اتاق انترن چیزی نمی شناختم جز بی قراری و نوشتن.

یک انقباض و یک قلب جنین چک کردن و در پانزده دقیقه ای که داشتم، نوشتن. . .  

از دلتنگی هایی که هیچ پایانی برایش نبود. از بی قراری هایی که چون موریانه به جانم افتاده بود.

آن روزها نذر کرده بودم با اولین باران یک پیاده روی چند ساعته را آغاز کنم وتا زیر باران غسل نیافتم و به آرامش نرسیدم ادامه دهم.

ولی ناگاه و برای یک عالمه آدم هایی که دوست میداشتمشان، یک سکوت مصلحتی را پیشه کردم و

همه چیز را به زباله دانی که تازه ساخته بودم سپردم. شدم مثل همه آدم هایی که از زندگی تنها ارامشی کذایی ، آنها را بس است .

آن سال باران آنقدر دیر آمدکه  دیگر با  سکوتم در هم آمیخت و پیاده روی چند ساعته ام بدل شد

به چند قطره اشک . چند قطره اشکی که آخرین اشکهای از سر دلتنگی من  بود . و پایانی دردناک برای بیقرارای هایم.

و حال این نم نم باران و آسمان ابری ، گویی تنها بهانه ای بود برای مرور خاطرات .

 چرا که با پایان نوشتنم  آفتاب تابان تابستان خود نمایی را از سر گرفت!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 شهریور1386ساعت 10 قبل از ظهر  توسط ماهان  |