|
|
|
|
|
روزی گفتم :آدم ها تکه ای از وجودم می شوند و جاخوش می کنند.
گفتم :وقتی می روند گویی تکه ای از وجودم را با خود می برند. و آن جای خالی حفره ای می شود، باد در آن می پیچد،طوفان می کند، غوغا می کند. گفتم :و من پر شده ام از این حفره ها! آن روزها چقدر برایم عجیب بود که آدم ها به دنبال هم نمی گردند. که آدم ها همدیگر را به درونشان راه نمی دهند. چرا که من هر روز ، هر جا، به دنبال کسی می گشتم. گاهی ، مدتها به دنبال کسی قدم بر می داشتم و وقتی می ایستاد پنهانی در چشمانش می نگریستم تا شاید برق نگاهش دری تازه به رویم بگشاید. تازگی ها اما ! روز به روز از آدم ها دورتر می شوم .دورتر می شوم و در خود فرو می روم. یاد گرفته ام در صورت همه لبخند بزنم. به همه بگویم سلام. به همه بگویم که دوستشان دارم و همیشه به آنها می اندیشم. . . دوستشان دارم، به آنها می اندیشم ولی...بسیار بسیار از من دورند. هر چه می کوشم باز هم روز به روز دورتر می شوم و تنها تر. این روزها اما ! از خودم هم دور شده ام.زمانم را با صدا هاو تصویرها و نوشته ها پر می کنم تا تنهایی را احساس نکنم و سکوت درونم خوابم نکند. شاید جادویی در کار است. شاید پری دوازدهم را به مهمانی تولدم دعوت نکردم و او هم از سر خشم وردی خوانده و مرا به این خواب عجیب فرو برده. خوابی عمیق که حتی شاهزاده هم نخواهد توانست ورد را بشکند و رهایم کند. یادم نیست کی شروع شد.آنقدر تدریجی بود که نفهمیدم. وشاید آنقدر شدید شود که دیگر چیزی راحس نکنم. نه غم ها و نه شادی ها را. نه دردها و نه مرحم ها را... این هم مثل خیلی چیزهای دیگر! صبر می کنم ببینم تا کجا جلو می رود و خودم را به دست زمان می سپارم. شاید هم پری دوازدهم امسال به جشن تولدم دعوت شد و طلسم را باطل کرد!. (البته اگر آن شب کشیک نباشم.) |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 17 شهریور1386ساعت 9 بعد از ظهر توسط ماهان
|
|
||