|
|
|
|
|
امروز دم غروب می خواستم بروم از برکه ام عکس بگیرم. برکه تنهای زیبایم .
با آن ماه بزرگ بالای سرش. با آن همه بید مجنون دور و برش. می خواستم یک عکس بگیرم و برایت بفرستم. تا تو را هم در داشتن آن شریک کنم و تو کوهت را که آن هم یک ماه بالای سرش دارد با من شریک شوی. بچه که بودیم ُ دوست نداشتیم با دیگران در چیزی شریک شویم.دوست داشتیم همه چیز مال خودمان باشد.یک جایی پنهانش می کردیم. ولی این روزها از هر چه خوشم می آید دوست دارم یک نفر را پیدا کنم که او هم آن را دوست داشته باشد و بعد شریکش کنم. یک آوازـ یک فیلم ـ یک برکه ـ یک ماه ـ یک زندگی ـ یک احساس. . . امروز تمام وجودم را با تو تقسیم کردم. تو سهمت را در کیفت گذاشتی.کیفی که از گردنت آویزان بود. گفتی" این کیف همیشه با من است. شبها زیر سرم می گذارمش تا خوابم ببرد.امشب خواب تو را خواهم دید." و من آهسته گفتم:ولی من هر شب خواب تورا می بینم!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط ماهان
|
|
||